![]() |
![]() |
|
| تقدیم به قشنگ ترین عشق |
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:25 توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:24 توسط |
|
|
عشق يعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدن عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد و محنت در درون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:35 توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:33 توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:32 توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:23 توسط |
|
|
یک اگر با یک برابر بود ...معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها، لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان" را ورق می زد برای اینکه بیخود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان، تساویهای جبری را نشان می داد با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است .از میان جمع شاگردان یکی برخاست، همیشه یک نفر باید بپا خیزد ...به آرامی سخن سرداد :تساوی اشتباهی فاحش و محض است .نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سؤالی سخت .معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت :اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود، این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معلم ناله آسا گفت :بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :یک با یک برابر نیست ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:17 توسط |
|
|
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:14 توسط |
|
|
« دادگاه زندگي»وقتي در آخرين دادگاه زندگي، دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم و قاضي آن سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم،نه از وكيلم كه آواي حزين قلبم بود كاري بر آمد و نه از شاهدانم كه در و ديوارهاي غم گرفته ي اتاقم بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خودخواهي من، عمرش را صفحه به صفحه از دست مي داد .پس، جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردنذ كه:«اين اسير سر نوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود. به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و ردپاي تلخ ستم شان را بر سر و رويش بنشانند».و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نا مريي ذهنم نفس مي كشم .آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده ي سرد و بي روح را بشكند؟ ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:13 توسط |
|
|
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:13 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 |
|
RSS
|